از دست دادن آخرین داشته

گفت: تو که همیشه به فکر رشد هستی چرا برای خاطر یک وبلاگ اینقدر آشفته شدی؟! هرچند به تو حق می دهم. اما تا این حد وابستگی؟!

گفتم: مسئله وبلاگ نبود. مسئله از دست دادن آخرین راه بود. آخرین داشته...آخرین چیز.

گفت: نمی دانم...باز هم فکر کن...



و من فکر کردم...شاید مرا محو و بی هیچ داشته ای... بی هیچ راهی...بی هیچ ارتباطی...بی هیچ چیزی بخواهد...

آیا تا آخرین داشته ام در راه هستم؟ در کنارش و تحت فرمانش؟!

شاید ارمغان حضرت دوست همین بوده. 


دیشب با وجود آشفتگی زیاد، افطار همسرجان آماده شد. برخورد همراه با اشک اما کنترل شده بود. خشم داشتم اما بخشیدم. من سر قولم بودم! من سر قولم با خدای خوب بودم!


۶ نظر ۵ لایک:)
سیب، پیله، پیچک و....همه منم. منی سی و سه ساله و در آرزوی پرواز...
پرواز...
همه رویاها، همه خواسته ها، در گذر ایام رنگ می بازد. همچون آگهی های نیازمندی های یک روزنامه پوسیده که هرروز بیشتر و بیشتر زرد می شود. اما پرواز میلی بوده و هست و ان شاء الله خواهد بود که همیشه تازه است. و گذر هیچ روزی، رنگ آن را حتی کمی کم رنگ تر نکرده!
(الان سی و پنج ساله ام. در انتهای سی و پنج...کی می روم؟!)

.....................

یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ

.....................

به جای آن که باغبان جان بقیه باشی، باغبان جان خودت باش؛ به جان خودت که برسی، باغبان هستی می شوی.
"علیرضا شیری"

......................


دل من غصه چرا؟!

آسمان را بنگر

که هنوز بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

دل من غصه چرا؟!

دل به غم دادن، از یأس ها سخن گفتن

کار آن هایی نیست که خدا را دارند

غم و اندوه،

اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات،

از لب پنجره ی عشق،

زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا،

چتر شادی واکن

و بگو با دل خود،

که خدا هست، خدا هست...


.......................


اللهم وفقنا لما تحب و ترضی

.......................

اینجا اون خلوت گاه نیست.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان