پیله

در خود فرو می رود برای بلوغ...برای پرواز...کاش پروانه شود...

پیله

در خود فرو می رود برای بلوغ...برای پرواز...کاش پروانه شود...

پیله

پیله همان سیب است که در خود فرو رفته...
.....................
گاهی در زندگی به دنبال خلوتیم. جایی تنگ و محدود اما فقط مخصوص به خود... برای رشد...برای شناختن و بالفعل کردن توانمندی ها؛ همچون کرمی که در آستانه پروانه شدن است. گاهی پیله می خواهیم...گاهی پیله می تنیم...گاهی با خون دل پیله می تنیم...با مرارت...با تلخی...
این پیله، سرخ است.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
پیوندهای روزانه

صدای تو

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۲ ب.ظ
نیاز داشتم به شنیدن خودم. من همیشه "من"ای بودم که فریاد می زدم و کمک می خواستم؛ اما باید تغییر نگاه و جایگاه می دادم. باید خودم را می دیدم که فریاد می زند و کمک می خواهد. باید من، " من" ای می شد که می شنید و کمک می کرد و التیام می بخشید. نیاز به خودم داشتم تا مادر شوم برای خودم... تا پدر شوم برای خودم...تا دوست شوم برای خودم. نیاز به یک تماس کاملا محرمانه و خصوصی در یک اتاق خلوت و ساکت در خانه ای ساکت در باغی خوش آب و هوا داشتم. نیاز داشتم تا با "من" ای که رنجور و خسته بود در باغ قدم بزنم و به صحبت هایش گوش بدم؛ تا دردهایش/یم را بفهمم.
تا با خود خلوت نمی کردم تمام ارتباطم با هر چیز و هرکسی پوشالی و توخالی بود. 
زمانی که با خود خلوت کردم متوجه عمق دردهای دیرینه ام شدم. دردهایی که حس نمیشد...و تازه آن زمان بود که فریاد زدم! درد کشیدنم را حس کردم...
 زخم ها چیزی نبود که خود به تنهایی توان ترمیم آن ها را داشته باشم! من امسال الغوث گفتم و نگفتم...من امسال قرآن به سر گذاشتم و نگذاشتم...من امسال استغفار کردم و نکردم...
کاش این خلوت زودتر اتفاق می افتاد تا زودتر از شب قدر درد را حس کنم! تا بتوانم درد را با واژه "خلّصنا" همراه کنم! حال می فهمم چرا "خلّصنا"... 
"من" و "من" درد می کشیدیم! 

امسال توانستم خواسته های "من" را بشناسم وبفهمم که بسیاری از خوبی ها میل و خواسته قلبی من نیست. خوب هست اما اراده ای برای به دست آوردنش ندارم. به این نتیجه رسیدم که بر روی خوب هایی تمرکز کنم که میل به آن ها دارم.

کاش این خلوت زودتر اتفاق می افتاد. زودتر از ماه مبارک رمضان؛ تا این ماه، ماه تشخیص نباشد بلکه ماه درمان و التیام باشد...

خدایا ماه درمان دیگری هم دارم؟ اصلا ماه درمان دارم؟! ماه تشخیص و فهمیدن دردهایم کی باید می شد؟! خدایا به "من" رنجیده و درد کشیده رحم کن! درد هایم جانکاه است... جز تو طبیبی نیست!
خلّصنا

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۱۹
پیله

نظرات (۱۳)

۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۱ chefft.blog.ir 💞💕
ان شاء الله حاجت روا بشید
لایک
هنوز ماه رمضون تموم نشده.
سلام :)
پاسخ:
سلام :)

پیامبر(ص) ابتدا دهه اولِ ماه رمضان، سپس دهه دوم و در نهایت، دهه سوم این ماه را برای انجام اعتکاف برگزید و پس از آن، تا آخر عمر، بر اعتکاف در دهه آخر ماه رمضان مداومت داشت، چون دهه آخر ماه رمضان فرا می رسید، پیامبر رخت خواب خویش را جمع می کرد و خود را کاملاً آماده عبادت می ساخت و در زیر سایبانی که برای ایشان فراهم می شد، عبادت می کرد.


https://www.mehrnews.com/news/2334062/سیره-پیامبر-ص-در-اعتکاف-دهه-آخر-ماه-رمضان
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۷ صحبتِ جانانه
تشخیص درست بخش اعظم درمان است

پاسخ:
نمیدونم چه قدرش درست بود ولی پیرم در اومد...

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه

تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است...


خلوت لحظه هایتان با خدا را قدر بدانید. این توفیق را به هر بی سرو پایی نمی دهند.

پاسخ:
این دفعه گمانم جزو توفیقات بغیر حساب بوده...ما نه سر داریم و نه پا...
دعا کنید برام!
من که هم هییییچی نفهمیدم‌
حالا خدا رو شکر خوبی :) 
سلام
پاسخ:
سلام...
یه بار دیگه بخون اگه بازم نفهمیدی یعنی با وضو نبودی!😀
میشه قالب رو عوض کنین؟
یه قالب روشن و راحت؟ :)
سخت میشه خوندش.
پاسخ:
خوبه که...حالا یه مدت بذار باشه...اون سبز ته رنگ قالبمو دوست دارم....با موبایل میای؟
باید یکم بگردم یه چیز خوب پیدا کنم باید به رنگ آواتارمم بیاد خب...یکم زمان میبره ولی چشم.عوضش میکنم.
چقد شما ماهی :*
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۳۳ صحبتِ جانانه
روش تهیه ی یک عدد تشخیص درست رو هم بنویس بی زحمت
پاسخ:
من فهمیدم که یکم لذت هام کم شده اون قدر که اصلا هوای خودم روندارم. یه مدت دنبال لذتی که بتونم داشته باشم گشتم و البته ارتباطاتم رو تقریبا قطع کردم. فقط محدود به شوهرم و بچه هاماونم در حد کمبود. یعنی حداقل وظایفم. کتاب خوندم...فیلم دیدم...فکر کردم...
واقعیت اینه که دیگه نه غذا خوردن و نه خوابیدن و نه خیلی چیزای دیگه نه برام آسونه آ نه لذت بخش. باید چیزی برای لذت بردن پیدا میکردم..
برای من لازم بود یکم به خودم آسون بگیرم و به خودم رسیدگی کنم برای دیگرون نمیدونم...

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند


عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند


ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند


طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند


تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

پاسخ:
چه جالب..
چو درددر تو نبیند که را دوا بکند..
واقعا ها!
سلام علیکم
درمانش کفران نکردن این تشخیص هست
درمانش شکر این تشخیص هست...
یعنی ملازم و مراقب و محافظ خلوت خودتون و ارتباط با خودتون باشید..
هر پدیده ای داره با این ارتباط خدشه وارد میکنه رو رصد کنید و باهاش مواجهه درست داشته باشید

این درد مشترکی هست در جامعه امروزی
پاسخ:
سلام
باید هر چندوقت یک بار یه خلوتداشته باشم اما نه با این کیفیت. گمانم به مرور چیزی که توی خلوت های من اتفاق میفته شکلش عوض میشه.
این بار هیچ کار خاصی نبود جز این که یکم به خودم راحت گرفتم. ولی دفعات بعد شاید شکلش عوض بشه.
نوشتمشون. توی یه دفترچه شخصی.تونستم یه نمای کلی از خصوصیات منفی خودم پیدا کنم اون چیزایی که میخوام عوض بشن. فهمیدم خیلی چیزا برام اصلا واقعا اهمیت نداشتن. برای این فهمیدم خوب بوده که اولا الان راحت میتونم تمرکز بگیرم و مسائل رو رها کنم و البته نسبت به نوشتن اون یادداشت مقاومت نداشتم. نتیجه این شد که شب قدر با این که کمیت دعاهام کمتر شده بود(این بخش برام خوشحال کننده نبود) اما فوق العاده با کیفیت بود. 
الان نمیدونم چی ممکنه دقیقا مشکل ایجاد کنه ولی ارتباطم بادیگران و شنیدنشون خیلیی ضرر میزد. الان تا یکم بهم میریزم سریع خودمو کنار میکشم. جالبه که اکثرا درکم کردن. اصل حرف میزنم و خداحافظی میکنم. 
الان واقعا نمی دونم چه کار کنم دیگه...
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۴ صحبتِ جانانه
آدرس باغ و کلیدش را بده سایر دوستان و ما هم برویم گره گشاییم از کار فرولسته ی روزمرگی ها😁😁😁😁😁
پاسخ:
کدوم باغ بابا! استعاره ست مهندس...
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۴ صحبتِ جانانه
همون باغ استعاری رو میگم دیگه😐😯
خیلی کار خوبی کردی ها
همت داشتی با نی نی ... حالا شوهر و بقیه به کنار، نی نی داری کاری تمام وقته
من هرچی زدم جور نشد دفترم خالی موند، قرار بود پر بشه از برنامه هایی که تو سرمه ولی نوشته نشده
پاسخ:
چیززیادی ننوشتم. کاملا تیتر وار. موردی.
منظورم اینه که توی یه فضای آرامش بخش و دوراز جنجال. جا یا شرایطی که من رو به عبارتی باکودک درونم همراه  می کرد. 
واقعیتش اینه که به خودم راحت گرفتم یکم داستان خوندم. روی مبل گوشه خونه. کارامو دغدغه هامو به کمترین حد رسوندم. فقط به بچه ها رسیدم . به غذای همسرم. همین.بعد که یواش یواش بهتر شدم تونستم بفهمم چی به چیه. 
یه مدت بود حتی گم کرده بودم چی میخوام..حتی نمیتونستم غذا بخورم. همه چی بد بود و سخت. انرژی نداشتم برای هیچ کاری. حتی به زور نماز میخوندم. اصلا میل و رغبتی به هیچچچ عبادتی نداشتم. هیچ لذتی برام رنگ نداشت تا اینکه فهمیدم دوست دارم داستان بخونم. وقتی خوندم بهتر شدم. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی